اولین دیدار
سلامممم مامانم زندگیم خوبی وااااااااااای که چه روزای پر استرسی رو پشت سرم گذاشتم منم استرسی وقتی جواب ازمایشم و بردم دکتر دکتر برام شیاف نوشت و امپول که استفاده کنم بعدش برام نوبت سونو قلب نوشت اخخخخ که چقدر برام روزا دیر میگذشت همش من تو خونه استراحت بودم الاهییی دست بابا جونت درد نکنه که تمام کارای خونه و کارای من با بابایی گلت بود دست گلش درد نکنه خسته نباشه ایشالا دوتایی براش جبران میکنیم مگه نه.......بلاخره روز استرس رسید روز سونو ب بابایی گفتم باید باهام بیای فقط تویی که ارومم میکنی بلاخره ساعت 6 روز دوشنبه 26 خرداد رسید با هزار صلوات و دعا و استرس رفتیم مطب ب منشی گفتم بزارین شوهرم بیاد تو پیشم بشی...
نویسنده :
narges
1:16




